×××شب های بارانی یک باکتری×××
×^×حرفای دل یه باکتری خسته×^×
دیگه هم آپ نمیشه. نميدونم اولشو چيجوري شروع كنم... هميشه اين مشكل من بوده... اولش...!!!! فقط كافيه يه كلمه بنويسم تا ديگه يه لحظه ام مكث نكنم و همينجوري بنويسم ...بنويسم...هي بنويسم... اونقد كه ذهنم خشك شه...!! اما الان بازم تو اولش گير كردم...!! يه بار يكي بم گفت: خب اولشو بي خيال شو...ننويس...!! از آخر شروع كن!! اول رو ول كن... بگو هر چي ديلت ميخواد!! حالام ول ميكنم اولشو!! اومدم بازي كنم...!!! آخه ناناز جون منو به يه بازي دعوت كرده!! نترسيد اين بازي ديگه به جلفيت بازيِ قبلي نيس:دي اما خوشمان آمد همچين:دي 1- 2- 3 شليك: - فكر كنيد همين الان خداي نكرده بيمار هستيد و تنها 3ماه از عمر شما باقي مانده است و ميتوانيد 3ماه زندگي كنيد در اين مدت كوتاه 3كار مهمي كه انجام ميدهيد چيست؟ (منظور كارهايي است كه به امور دنيوي مانند عشق و ثروت و... مربوط شود و ديني نباشد زيرا امور ديني از جمله حلاليت و ... خواه يا ناخواه فرد آن را هنگام مرگ خود انجام ميدهد) +(عجب سوال سختي...عرق كردم:دي) اول اينكه اَ هر كي كه بدم مياد ميرم پيشش و جلوش وايميسم و صاف تو صورتش ميگم ازت بدم مياد! بهدش هر چي كارنامه و دفتر خاطرات و كوفت و زهرمار دارمو آتيش ميزنم و يه شب كه بارون ميباره تنهايي ميرم بيرون و هر جا گربه اي ديدم با يه جيغ صورتي ذحلشو مي تركونم!! سومي رو هم نميگم:دي (شخصيه/خصوصيه/رازه/و اين قبيل مسائل) × اگه قرار باشه يه فيلم از سرگذشت زندگي شما در همين سن كه هستيد درست كنند... - اول از همه روز و ماه و سال تولد؟ + 20/2/1373 - چهار اتفاق مهم زندگيت كه بايد بهش اشاره بشه كدام است؟ + به تمام اتفاقات زندگي من نبايد اشاره بشه كلاً! - چهار اتفاق مهم كه نبايد بهشون اشاره بشه؟ + 9 اسفند سال 1387 يه كاري كردم كه نبايد ميكردم:دي به اين نبايد اشاره بشه! + به كارايي كه تو مدرسه حتي دور از چشم دوستامم انجام دادم به طور كاملاً جدي نبايد اشاره بشه! (منظورم چاپلوسي نيسا؛ شيطنته!) + كلاً به سال 86 زندگي من نبايد اشاره بشه:دي + 5 روز بعد از تولدم سال 88 بدترين روز زندگيم بود كه بدون استثنا از همه متنفر شده بودم!! هنوزم گاهي اون حسه گل ميكنه!! همشم مربوط به همون روزه! (حالا چرا 4تا؟ نميشه بيشتر بگيم؟:دي) - خلاصه اي از اخلاقتون به اضافه شخصيت و چيزهاي ديگر؟ +خب... هم خيلي مهربونم هم خيلي سنگدل، هم خيلي ساكت و آرومم هم خيلي شلوغ و سر به هوا، حسم متغيره و ثابت نمي مونه:دي، تو كاراي هنري فعالم اما درسمم بد نيس؛ هميشه بين رياضي و هنر گير ميكنم، لحظه اي غمگين و لحظه ي بعدش شاد و شوخ و اينام، حرف زدن واسم راحت نيس اما نوشتن چرا، هر كسي رو كه بخوام ميتونم دوس داشته باشم و از هر كس كه بخوام ميتونم متنفر باشم حسم دست خودمه، عاشق ورزش و جنب و جوشم، خجالتي نيسم اما به خاطر كم حرف بودنم همه فك ميكنن خجالتي ام، عاشق مطالعه ام اما فقط كتابايي كه دوس داشته باشم نه درس و اين مدل كوفت و زهرمارا، زياد ميخندم و بيشتر شاد به نظر ميام، گاهي حسودم و گاهي بي خيال، گاهي كلي سادم و گاهي كلي زبر و زرنگ، گاهي حس ميكنم خيلي ميدونم گاهي هم تو يه حس ساده مي مونم:دي و ... بسه ديگه، بقيشو شما بگين! - با در نظر گرفتن چهره واقعيتون كدوم يكي از هنرپيشه ها رو براي بازي نقش خودتون انتخاب ميكنين؟ + آنجلينا جولي، ني دونم دقيقاً!!! اما خُ به گفته ي اطرافيان ترانه عليدوستي! **دعوتيا**: ناناز:دي(!) ، سميرا، مينا (آجي؛ به اصرار زياد خودش البته)، زهرا، ورونا، نسرين، دختري از جنس عروسك، ويدا، پرنيان، ستاره، بانوي نيمه شب(:دي، مخلصيم)، مامان محبوبه (كه ازش بي خبرم)، و... ني دونم...همينا رو يادم مياد اگه كسي اَ قلم افتاد به بزرگي و كوچيكي خودش ببقشه!!! پ.ن: ناراحتم!!! پ.ن: باورم نميشه!!! نزديكاي صُب خوابيدم و نزديكاي ظهر برخلاف هميشه مامي با قربون صدقه بيدارم كرد نه با غُرغُر...! يه دامن كوتاه نازنازي پوشيدم با يه بلوز كلي اسپرت! جالبه اما كلي هم حال ميكنم با تيپم! ياد دوستم تابلو ميفتم كه با يه كفش كلي دخترونه و ناناس و پاپيوندار و اينا يه جوراب قرمز كلي كلفت و اينا مي پوشيد كه از چَن كيلومتري تو ذوق ميزد:دي (ما كلاً لباس پوشيدنمون با تمام بشريت متفاوته:دي) اما زياد طول نيكشه كه به خاطرآسيب ديدگي پام تو باشگاه مامي ميگه شلوار بپوش تا شب درد نكنه پات...! – باشه! ميشينم كتاب بخونم 2 صفحه ميخونم تموم ميشه! يه كتاب نسبتاً قطور! – چه زود تموم شد! حيف! دوس نداشتم زود بخونم و تمومش كنم! با دسِ چپم از پايين ميگيرمشُ با دسِ راستم طوري تُن تُن ورقش ميزنم كه كلي باد بم ميخوره و موهاي روي صورتم ميره هوا...! بهدش كه موهامو تو آينه ميبينم ياد روزي ميفتم كه تو مدرسه وقتي داشتم اَ گوشيم دنبال يه چي ميگشتم تا به يكي اَ بچه ها نشونش بدم دوستم كثثثثثثثثثثثافت (لقبشه:دي) يه چيزي از تو موهام در مياره كه ظاهرا آلوچه س! كلي همه ميخندن آخرشم نميفهمم كار كدوم مردم آزاريه تا يه حال اساسي ازش بگيرم مثلاً ناهار ميخورم!:دي كتابي رو كه داده بودم به آجي تا بخوندش و رو تختشه برميدارم و شروع ميكنم به خوندن! اسم كتاب رو كه ميبينم خندم ميگيره! چون باز ياد يه چيزي ميفتم!!!!!! اينكه چَن ماه پيش دوستم اين كتاب رو بم معرفي كرد و من نخريدمش و مال خودشو داد تا بخونم چون ميدونس خوشم مياد حتماً! بهههدِ اينكه خوندم بعععله كلي خوشم اومد و به آجي پيشنهاد كردم كه توام حتما بخونش و با اين صحنه روبرو شدم: بـــــــــــــــــــــــرو بـــــــــــــــابــــــــــــــــــا... مامي شروع ميكنه به موعظه... – يكم تو كاراي خونه هم كمك كني بد نيس! يه تكوني به خودت بدي بد نيس! اينكارو بكني بد نيس! اونكارو نكني بد نيس! بري بميري بد نيس:دي با خودم فِك ميكنم اگه فقط يكم تو كاراي خونه به مامي كمك كنم هيچي از اين كهكشان كم نميشه! و طوري كه انگار دارم با صداي بلند فك ميكنم ميگم: هوووووووووووم... و باز به خوندن بقيه كتابم ادامه ميدم! نميدونم چخخخد گذشته اما مامي با يه كارت شارژ بالا سرم ظاهر ميشه و توصيه ميكنه كه يه شبه تمومش نكنم:دي ميگم چشــــــــــــــــــــــــــم حتتتتتتتتتتتتتتما:دي يهو شوق همه چي در من ميميره و ميرم سروقت گوشيم:دي يكم كه ميگذره حوصلم سر ميره ميشينم لاك ناخونامو با يه دستمال مخصوص كه آجي داده پاك ميكنم!! بهههدش يه احساس خاصي پيدا ميكنم كه ني دونم دقيقا ريشه در كجا داشت ميرم سروقت يخچال! ابتدا يه نيگا اَ بالا به پايين، سپس اَ پايين به بالا و حركت بي ادبانه ي كوبيدن در يخچال با حالت كلي طلبكارانه كه مثلاً چرا يخچال پر نيس از خوراكي ها و خوردني هايي كه من الان ديلم ميخواد...:دي يه چيپس ميخوره به چِشَم... مثه آدم خواري كه آدم ديده باشه يه چَن ثانيه اي بش زل ميزنم و بعد كه شوك ديدنش رَفع ميشه ميرم سروقتش و ميريزم تو بشقاب و آجي هم يه هو ني دونم اَ كجا اما پيداش ميشه:دي اندكي ناخنك و بهههد با لواشكي در دست مياد ميشينه جلوم! عين قحطي زده ها ميخوريم! تموم كه ميشه (كه نميشه:دي) ميرم باز سر وقت يخچال و بطريِ كوچيك آب معدني رو كه مخصوص خودمه سر ميكشم و... -اي بابا... (تو ديلم ميگم:دي) و دليلشم كاملاً واسم روشن نيس:دي بابايي كه خونه نيس و يه جاي ديگَس زنگ ميزنه دستور پخت اُملت رو ميپرسه! و اساسي ترين سوالش هم اينه كه: آيا بايد روغن هم بريزم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ريسه ميرويم از خنده :دي كلي با ناناز جون sms بازي به عمل مياوريم به طوري كه دلمان كاملا خالي ميشود براي اولين بار در عمرمان مينشينيم مسافران تماشا ميكنيم و كلي هم ميخنديم تازه! قاچاقي سري هم به نت ميزنيم:دي جواب كامنتا رو داده و ياهو را هم ترجيح ميدهيم همان طور به حالت اينويزي ببنديم و به كار و زندگيمان برسيم! (كدوم كار؟؟؟؟ دلت خوشه هااا...! قر و قاطياي ذهنم: 1.ديلم همچين خنده ي عجيب و غريب ميخواد...اَ اونايي كه دَسِتو ميزاري رو شيكمتُ ولو ميشي رو زمينُ هي اينور و اونور وول ميخوريُ ني توني جلو خودتو بگيري...!! بهههدشم پاميشي به اوني كه باعث تركيدنت شده ميگي دمت گرم خيلي باحالي...!! بي زحمت يكي يه همچين برنامه اي واسم بريزه...اَجرش با خدا!:دي 2.اينقد بدم مياد يه كسي (حالا هركي) كه ازش عقم ميگيره فِك كنه دوسَمهُ بياد بگه چي شده چيرا اينجوري شدي چته چيرا پَكَري و اين مدل مضخرفات... (فهميدي؟) 3.آجي يهو امويي شده و شديدا رفته تو نخِ امو ها!!:دي نيگرانم واسش باو:دي 4.كاش يه راهي بود كه ميشد به وسيله اون با تمومِ فَكُ فاميلا قطعِ رابطه كرد... خُ من دوس ندارم اَ اين رفت و آمد ها و اينا!! يكي اينو به ماميِ من بفهمونه! (حالا نه كه خيلي ميرم و اينا:دي) 5.ائوم بورا تو پست قبلي چه غلغله اي انداخت تو نت:دي دمِ خودم كلي قيژ:دی 6.الان ياد يه چيزي افتادم:دي يهني آجي يادم انداخت! اينكه يادش بخير ... با آجي دوتايي مينشستيم پشت كامپيوتر تا نصفه شب... تو نت... همه جا رو ميتركونديم... و مهم تر اينكه...چخخخخخخد ميخنديديم...اما مهمتر اَ اون اين كه ... آخر سرم با يه دعواي حسابي جَمِش ميكرديم اين قرتي بازيا رو و ميرفتيم واسه جيش بوس لالا:دي ياهدش بخير...چه دوراني بود...پير شديم رَف :دي 7.سرعين كه بوديم شب بود با ماشين دور ميزديم (كي حال داشت پياده قدم بزنه و بستني بخوره و اَ اين حرفا!! من و آجي كه سوشرتا رو پوشيده بوديم و به يه افسر پليس كه اونجا بود هم رحم نكرديم و سر به سرش گذاشتيم:دي) تا اين حد حال ميكرديم كه بابا عكس علي عبدلملكي رو كه بزرگ زده بودن مركز شهر و كنسرت داشت نشون داد و گفت بريم؟ آجي: يه سوال: ايشون خر كي باشن؟ 8.بايد يه پست مخصوص واسه قر و قاطياي ذهنم بذارم وگرنه تمومي نداره:دي شاد...شوخ...شنگول...اندكي هم منگول...و خلاصه هركي هرچي دلش ميخواد بگه تا بگم اون باشه:دي باشين!! قدر منم بدونين حيفم به خدا هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي:دي اهم! من اومدم... اونشب يه هو نصفه شبي هوس كردم قالب عوض كنم! و اينكارم كردم!!اما يادم رفت بگم چند روزي نيسم و دارم ميرم مسافرت!! (من موندم با اين حافظه ي عجيبم چيجوري اين همه سال مشغول كسب علم و دانشم؟! خلاصه اينكه معذرت...!!! ميدونم چخخخد ديلتون واسم تنگ شده بود!! خُ قبلش كه 5شنبه بود، فرداش ما به يه عروسي دهههوت بوديم! امــــــا اين از اون علوسيا نبودااا!! از اونايي بود كه عروس و دوماد بعد كلي كش مكش به هم رسيده بودن و اينا!!و كلا همه ذوق زده بودن كه تو عروسي باشن!! اما فقط يه عده رو دعوت كرده بودن نه همه رو! عروس هم كه دخمل عمه ي اينجانب بود و ما در راس دعوت شده ها بوديم!!از طرفي پدر دوماد بزرگ خاندان هستن و كلي هم روي باباي اينجانب حساب و ارادت و اين حرفا دارن و ما از اون طرفم در راس دعوت شده ها بوديم!! خلاصه ما كلا قبل از همه به اين عروسي دعوت شده بوديم:دي گشتم بين لاكهام يه لاك رنگ لباسمو پيدا كردم و به آجي گفتم ناخونامو واسم لاك بزنه! آجي هم با كمال ميل اين كارو كرد! كلي با موهام ور رفتم! (كلا عروسي نبود هم من با موهام ور ميرفتم عادتمه:دي) خلاصه كلي خوشگل كرديم ديه اما عروسي در شهر ديگري بود!! و از اونجايي كه يك عدد زن عمو در ماشين ما بود بايد يكي از ما به ماشين يك عدد عمو كه ظاهرا پسر عموي بابايي بودن عزيمت ميكرديم! آجي گفت هردومونم بريم كه حوصلمون سر نره:دي مام حرف گوش كن...رفتيم! (اين عموئه كلي باحال بودااااااااا...كلي دوسش دارم من!! خلاصه رسيديم علوسي...! تيپ زدم رفتم پايين! شب بود چراغارو هم خاموش كرده بودن يه عكس نشد بگيريم!! كلي افسوس خوردمااااا:دي خلاصه اينكه با 15 ساله هايي هم قد و جنس خودمان آن وسط ها را تركانده و كلي حال نموديم!! بعد شام ديه حوصله نداشتم از جام تكون بخورم! نشسته بودم سر جام با گوشيم يه گزارشاتي به يك عدد دوست كه به شدت احساس دلتنگي مي كردند ميدادم! بهدش بازم حوصلم سر رفت پاشدم رفتم سر ميز مامان و دوستاش! يكم با مامي حرفيدم و بهدم همون جا جاخوش كردم از آهنگم خوشم اومد شروع كردم به رقصيدن اندك اندك!! بهههدش ديه برنگشتيم بابايي گفت ميريم شمال و اينا!! طبقه ي سوم بوديم...يه پنجره هم بود كه ديه پاتوق من و آجي شده بود:دي اونخخدري كه فك ميكرديم وقتي برگرديم اهالي خيابون و اينا دلشون كلي واسمون تنگ ميشه!! كلا خوش بوديم! عروسي داداش خطر هم بود...منم كه از يه ماه پيش دعوت بودم! خطرم كلي اصرار داشت كه من حتما تو اين عروسي باشم!!منم قرار بود برم... با بابايي هم حرف زده بودم قرار شده بود تا اون موقع برگرديم!اما درست همون روز واسه بابايي كار پيش اومد! (طوري كه ساعت 8 عروسي شروع ميشد و درست ساعت 8 كار بابام تموم ميشد و تازه ما راه ميفتاديم) روز قبلش وقتي خواب بودم گوشيم هي زنگ ميزد! منم وقتي خوابم شماره اي كه ميشناسمو هم به زور جواب ميدم چه برسه به ناشناس:دي خلاصه بعد از يه ساعت و اينا sms اومد از همون شماره كه شناختي كيم؟"تابلو" !! تابلو يكي از دوستامونه! يعني دوستامه! (همون پريسا، تابلو لقبشه:دي) با حالت كلي :دي گوشي رو برداشتم يه سري حرف خوردم (حرف!!!:دي) بهد براي تموم شدن قائله ميگم خونه نيسم اينجا دُرُسُ و حسابي آنتن نميده و اينا!! من: چرا همش خاموشي ميدوني چخخخد بهت زنگ زدم؟ تابلو: خطم به رحمت خدا رفت اين شماره جديدمه! من: چي شد؟ معدل؟ انتخاب رشته؟ تابلو: تجربي! ولم كن بابا هر چي ميكشيم از دس اين معدله! من: هنرستانم خوبه ها! تابلو: هنرستان چيه؟ من: تابلو: آهان! خب به درد ما كه ني خوره! خلاصه 2ساعت حرف ميزنيم از يه ماهي كه ازش بي خبر بودم تعريف ميكنه منم همينطور! موقع خداحافظي تازه يادش ميفته كه واسه چي زنگ زده:دي تابلو: راسي مهســـــــــــــــــــــا... عروسي افشين ميري؟ (داداش خظر:دي) من: اگه تا اون موقع برسم خونه آره ميرم! مگه توام دهوتي؟ تابلو: نخير فقط شما دهوتي! باهم بريم ديه! من: باشه! اما اگه نرسم؟ تابلو: جهنم خودم ميرم! كه نرسيدم! برگشتني به بابام گفتم از جلوي تالاري كه عروسي اونجا بود رد شه ببينم چه خبره!!اووووووووووه ه ه ه ه ه...چخخخد ماشيــــــــــن... مگه چخخخد مهمون داشتن اينا...!! همين كه رسيدم خونه باز تابلو زنگ زد و گفت رفتي عروسي؟ من: نه مگه تو نرفتي؟ تابلو: نه:دي يه اس ام اس ميدم حتما جواب بده بگو ميتوني يا نه! پشت تلفن نميتونم بگم! من: باشه!به خطر چي بگيم؟ تابلو: منو كه نميبينه تورو ميكشه!:دي باي باي حالا من چيكار كنم؟ خلاصه مسافرت كوتاه اما خوبي بود!! كلي با آجي تو راه خنديدم !! (كلا يه مسيري هس اونجا سيستم حال كردن ما فعال ميشه:دي) حوصلم سر رفت خستم ديه خلاصش كردم و اينا:دي قر و قاطياي ذهنم: 1. طولاني شد...اما ديلم ميخواس بنويسم! تازه كلي كمش كردم!! ببقشيد ديه:دي و هم اينكه واسه بي خبر رفتنمم كلي معذرت! 2. كلي چيز ميز خوچگل موچگل خريدماااااااا...! 3. سمير(ا) ...كشايي؟؟... ائوم بورا...:دي 4. كنار دريا يه دختر بچه ي كلي كوچولو و ريز و اينا بود كه تو آب بازي ميكرد...يه جوري بود...عجيب اما باحال...خيلي ريز بود...تازه سرشو ميكرد زير آب بعد مياورد بيرون و داد ميزد: خــــــــــــــــــــــدايــــــــــــــــــــا...كلي نيگاش كردم...ني دونم چيرا! 5. ديلم واسه همه كلي تنگ شده بووووووووووود...!!! :دی يه دخترك ديوونه... اون غم داره با انتظار... از مرگ ميگه... چون دلش ديگه اين دنيا و آدماش رو نميخواد... دلش ميخواد بدونه چه فرقي با كسي كه تو يك قدميش ايستاده داره... سوالش تا آخر عمر بي جواب مي مونه... يه دخترك ديوونه... خستگي موج ميزنه به ساحل وجودش... و اون غمگين از لحظه اي كه خيلي دير ميگذره... يه چيزايي .واسش عوض شده... يه چيزايي به نظرش دور مياد... خيلي دور... زندگي واسش سنگين مياد... باهاش بازي ميكنه... و اون... همينطور منتظر... منتظر چيزي كه بتونه خوشحالش كنه... ذره اي اميد... واسه شروع كردن يه فرداي خوب... يه دخترك ديوونه... ساكت اما پر از سوال... نگاهش به ناكجاست... به دنبال يه معماي بي جواب... رويا درست ميكنه با عروسكاش... تا آرزوهاش رو كه گم كرده دوباره پيدا كنه... دخترك ديوونه... ساده ست اما باهوش... دنبال خودشه كه تو خودِ خودش خوابيده... ساكت ميشينه و گوش ميكنه... به صداي قلبش... صداي تپش قلبش رو كه مي شنوه از حرف زدن منصرف ميشه... بيشتر گوش ميده... دستش رو روي سينه اش ميذاره... محكم فشار ميده... قلبش مدام به دستش ميخوره..و برميگرده... دخترك فكر ميكنه كه واقعا خدا چه اراده اي به تپيدن اين قلب كوچيك كرده؟... يه دخترك ديوونه... دلتنگه اما مبهم... بودنش اذيتش ميكنه... بودنش تو اين لحظه و تو اين ساحت از بودن... يه دخترك ساده... بازي ميكنه... همش بازي ميكنه... دلش ميخواد مدام بازي كنه... آخه خوب ميدونه كه قراره فردا با اون بازي كنن... يه دخترك ديوونه... دلش نشكسته... ميگه دلم ماله خودمه...تك تكه تيكه هاش... مواظبه دلشه... اما يه " هنوز" به اول حرفش اضافه ميكنه... ميدونه كه فردا دلش ميشكنه... يه دخترك مثلا كوچولو... اما ديوونه... ثانيه ها رو ميشماره و منتظر ميشينه... دختركي خل و چل... ساده اما ديوونه... رويا ميسازه توخيالاتش............... قر و قاطياي ذهنم: 1. خيلي واسم پيش اومده كه حوصله ي عزيزترين كسامو هم نداشته باشم! 2. هيچي تموم نميشه... اين ماييم كه تموم ميكنيم... همه چي سر جاش مي مونه... اين ماييم كه ميريم سراغ يه چيز ديگه... تموم شدني در كار نيس! 3. اگه ميخواين نظر بدين برين پست پاييني! 4. آدما گاهي واسه خوشبخت شدن با خودشونم رودربايستي دارن... متنفرم از تعارف! 5. يه جايي شنيدم كه ميگفتن ميشه آدم شد! اما چه جوري؟ آخه مگه ميشه يه همچين چيزي؟ 6. دخترك ديوونه ي بالا منم! 7. دلم واسه مهساي قبل ترا تنگ شده...واسه خودم! 8. اوووووووفففففففففف...!
هيـــــــــــــــــــــــــــــــــس... چته دختر؟! بابا من از خودم سير شدم يكي كمكم كنــــــــــــــــــــــــــــــه!!!:دي اهم اهم... خودمم حوصله ي چرندياتمو ندارم شما كه ديگه جاي خود دارين! پرنيان تو وبش و پگاه تو چت منو واسه يه بازي دعوت كردن! (بابا من اين فهيمه رو نميشناسم:دي) حالا به قول پرنيان بنده نيز از اونجايي كه از توضيحات اولش هيچي نفهميدم (بقيه اش ديگه به قول خودمه:دي) پس توضيح نميدهيــــــــــم! سوالايي كه بايد بهشون جفاب ببخشيد جواب بدم: 1. بدترين سوتي كه دادين چي بوده؟ - من و سوتي؟ اصن به گروه خونيم نميخوره ! (بابا يه سوال بپرسين آدم بتونه جواب بده:دي) 2. ارزشمندترين چيز در جايي كه الان هستين چيه؟ - ارزش يعني چي؟!؟! فك كنم مارمولكم! كه پارسال از يكي هديه گرفتم! 3. بدترين اتفاقي كه الان ميتونه براتون بيفته چيه؟ - بابام زنگ بزنه مثل هميشه بگه كار داره و نميتونه بياد! 4. حدس ميزنين من تو كلاس رديف چندم ميشينم و اون رديف درجه شيطنتش از 5 چنده؟ - (اينجا فهيمه خانوم منظور است! خُ من نميشناسمـــــــــــــش:دي ريفيقاي خودمو ميگم) پرنيان رديف اول ميشينه (اما اگه نشينه....) درجه ي شيطنتش هم از 5 ،5/4 هستش! پگاه هم رديف آخر نميشينه:دي فقط همينو ميدونم! درجه ي شيطنتش هم از 5، 6 هستش:دي 5. رنگ مانتوهامون چيه؟ - پگاه، مشكي بپوش بهت مياد:دي (ني دونــــــم خُ!) فك كنم خاكستري باشه! پرنيانم، صورتي:دي بهت مياد! اما فك كنم مال توام خاكستري باشه! شايدم سرمه اي! (اما اگه نباشه...! 6. راجع به ظاهر من چه حدسي ميزنين؟ (منظورم چهره و قد و وزن و ايناس) - پرنيان: خوشگل ميباشي... اما خوشگل ترم ميتواني باشي:دي قدت متوسطه! لاغري! رنگ پوستت سفيده! و... قشنگي كلا! پگاه: قدت cm163 (حال كردي؟!) لاغر مردني نيسي، اما چاقم نيسي! رنگ پوستتم گندميه! توام خوشگل و قشنگي كلا! (اين 3تا سوال رو پگاه اضافه كرده) 7. چه ساعتي از شبانه روز رو بيشتر دوست داري؟ چرا؟ - شب! من مرد تنهاي شبم:دي نچ نچ نچ! شب، به خاطر آرامشش و.... (غير قابل بيـــــــــــان!) 8. آيا موافقي مشكي رنگه عشقه؟ اگه آره يا نه با دليل؟ - بايد بگردم بين اسمايلي ها يه كف گرگي پيدا كنم لازمه واسه شوما!:دي 9. روزانه چقد به خدا فك ميكني؟ - همون قدر كه به خودم فكر ميكنم! (اين 3تا سوال رو هم پرنيان اضافه كرده) 10. درجه ي آي كيوي من! از 200 بگير. حالا نگي 0 ضايع بشم؟ - 0 :دي ! 11. درجه ي علاقت به من! بازم از 200 بگير؟ - 220 خوبه!!! :دي 12. اينم يه سوال فني: زشت ترين كاري كه تو زندگيت كردي ولي به هيشكس نگفتي...؟ - ميشه نگم؟ 3تا سوالم من بايد اضافه كنم: 1. به نظرت وقتي خدا داشت ما رو ميافريد با خودش چي فك ميكرد؟ 2. زمستون برف مياد يا تابستون:دي؟ (چه حالي ميده اگه بگي تابستون:دي) 3. پايان راه؟ خودمم جواب ميدم:دي 1. بيكار بود، حوصلش سر رفته بود، گِل بازي ميكرد:دي 2. هووووووووووووم.... بايد فكر كنم! 3. كسايي كه من دهههوتشون ميكنم: پرنيان و پگاه! (سكته ي ناقص زديد آيا؟ اگه زديد بگيد تا بگم شوخي ميكنم اگه نزديد بگيد تا بگم جدي بودم:دي) زديد؟ خب شوخيدم:دي نيتونم گلچين كنم كه... همتون گليد!! هر كي دلش خواس ميتونه بازي كنه، من از همين جا هموتونو دعوت ميكنم!! پ.ن: مرداد ماه كلي تفلد داشتيماااا!!همشونم عزيز و جيگلاي خودم!! 8 مرداد تفلد سمير(ا) بود!! تولدت مبارك جيگيلي!! 11 مردادم تفلد مامان محبوبه جونم!! مامانـــــــــــــــي عاشختم!! تولدت مبالك!!! (بقيه هم نيمه عزيز بودن نيازي به ذكر اسم و اينا نبود:دي) پ.ن: همه چي تموم ميشه... زندگي در جريانه... چه من باشم چه نباشم... بايد زندگي كرد... همه چي خوب ميشه... همه چي... من مطمئنم! شنگول باشيد هميشه!! :دي با صداي خنده ي مامان از خواب بيدار ميشم...هنوز خوابم مياد...چشامو ميبندم تا بقيه خوابمو ببينم اما نميشه...! بلند ميشم...بدون اينكه بدونم دارم چيكار ميكنم شلوارك قرمزم رو ميزارم كنار و از كنار تختم صورتيمو برميدارم و ميپوشم... ميرم جلوي آينه... ياد حرفي كه 2 دقيقه پيش به خودم زدم ميفتم و چشمام پر ميشه... اشتباه نكن...گريه نميكنم...از شدت فشار خنده ست كه اشك مياد تو چشام... با خودم فك ميكنم اگه يكي منو اينجوري ميديد حتما با خودش فك ميكرد اين دخترك خل و چله...! با دو تا دستام خودمو نگه ميدارم جلوي آينه و با دقت زل ميزنم به خودم...هرچي بيشتر نيگا ميكنم بيشتر به نظر مياد كه تو آينه نه من...كه يكي ديگه س كه نيگا ميكنه، با چشايي مصمم آماده ست تا همه ي خونه رو به آتيش بكشه و اصلا شايد همين الان هم فتيله ي آتش زنه رو تو دستاش به هم فشار ميده... فتيله؟؟؟...كدوم فتيله؟؟؟...ميخندم به خودم و آروم ميگم: هيــــــــــــــــــــــــس دختر... از زندگيت لذت ببر...!!! موهامو محكم از بالا ميبندم ...جلوشو هم مثه هميشه جنگلي ميكنم...!! (يكي از دوستام بم ميگفت ملوسكِ وحشي!!!) ياد حرفش ميفتم و نيشم باز ميشه...از اتاق ميام بيرون و... خواستم بگم خستم! ديدم همه خستن! خستم كه خستم...گفتن نميخواد! خواستم بگم كلافم! گفتم... چيزي نگفتم...اووووفففففف كردم و به يه نقطه ي نامعلوم خيره شدم! خيلي تكراريه همه چيز............ يه هو بي مقدمه مامان ميگه چه جور بستني دوس داري؟ بابات كه اومد بگو چند تا واست بخره بذار تو يخچال هر موقع دلت خواس بخور... هووووووووم ميگم و باشه ميگم و نيشم باز ميشه!! دلم ميخواد فقط صدايي نباشه...صدايي نشنوم...در رو مي بندم...كه صداي كسي اذيتم نكنه... از خيابون صدا مياد... صداي همه چي... اما بيشتر صداي يه دسته پسر مياد كه راجع به بد بودن استادشون و امتحان امروزشون و گندكاريشون حرف ميزنن... حرف ميزنن و با صداي بلند ميخندن... اوووووووووففففففف... دلم نميخواد در مورد درس چيزي بشنوم... پنجره رو مي بندم... فكر كنم قراره تو اين اتاق خفه شم...........................! به چيزايي كه دارم و شايد خيلي ها حسرتش رو ميخورن فكر نميكنم...به چيزايي كه ندارم فكر ميكنم! حالم بد ميشه به چيزايي نداشتمم ديگه فك نميكنم! دلم چيزايي رو ميخواد كه بودنشون تو اين ساعت و اين لحظه غيرممكنه! فقط بهشون فك ميكنم...دلم اما خيلي ميخوادشون...مثِ... نشستم جلوي پنجره، آفتاب لامسب چش آدمو كور ميكنه... اما من دلم ميخواد الان شب باشه و تاريك...! ميگن پنجره رو وا نكن... هواي گرم بيرون مياد تو اتاق... راضي هستن به هواي مصنوعي اما خنك كولر... من اما دلم بارون ميخواد... از اونايي كه دونه هاش كله ي آدمو سوراخ ميكنه...! يه هو يه چيزايي يادم مياد...دلم بارون ميخواد و روزها و بيشتر شباي باروني يادم مياد! يه هو ياد روزي مي افتم كه...7 سالم بود...كلاس اول دبستان... سر كلاس نميدونم شلوغ كرده بودم يا دعوا... اما اولين باري بود كه معلم از كلاس انداختم بيرون... من و دوستم... معلم گفت هر دوتونم بيرون و يه راست دفتر... دوستم گريه و التماس ميكرد... من اما...با گريه اما بدون التماس سرمو انداختم پايين و اومدم بيرون... بارون مي باريد... خيلي خوب يادم مياد اونروز رو... يه نيگا انداختم به آسمون...بارون كوچيك من تو بارون بزرگ اون گم شده بود...! 9 سالم بود... سال سوم دبستان بودم... اولين باري بود كه با خودم چتر برده بودم مدرسه... اونم به اصرار مامانم... كه مي گفت تو حياط كه موندي خيس نشي... آخه با سرويس ميرفتم مدرسه! يادم مياد چترمو وارونه رو زمين مي چرخوندم و خودمم با صداي شالاپ شولوپ آب جيغ ميزدم و بازي ميكردم... دادي رو كه ناظم زد رو فراموش نكردم هنوز... چنان دادي سرم زد كه تا اخر زنگ به خودم نيومده بودم...! نميدونم چرا يه هو اين 2تا روز رو يادم اومد...! دوستام ميگن تو سوسولي...از بس لوست كردن اينكاراي معلما رو يادت ميمونه... اما من ميگم اينطور نيس...هر كي با من رفتار بدي داشته باشه فرقي نميكنه دوست و دشمن... يادم ميمونه...مي بخشم هرچند... اما يادم ميمونه...دست خودم نيس! همين الان يه خواهشي ازم ميشه...بدون فك كردن به تونستن يا نتونستنش قبول ميكنم...! و طرف... نيشش باز ميشه و تشكر ميكنه...! پ.ن: جديدنا علاقه ي عجيبي به پ.ن پيدا كردم:دي پ.ن: يه جايي يه تيكه از كتاب كافه پيانو رو خوندم! خيلي خوشم اومد! دنبال كتابش مي گردم! شمام اگه كتاب خوب بم معرفي كنين ثواب مي كنين...اجرتون با خدا...:دي! پ.ن: سميرا وبلاگش رو دوباره راه انداخته! گفت واسش تبليغ كنم! منم ميكنم... آآآآآآآآآآآآآآآآآآآي مردم بشتابيد كه يكي از مغزهاي اين مملكت وبشو دوباره راه اندازي كرده!... حتما بش سر بزنين پشيمون نميشين! خيلي گوگوليه! درست مثه خودم:دي! پ.ن: احساس ميكنم بزرگ شدم... اما يه احساس بچگونه ي عجيب و غريب دارم! پ.ن: انگار ديگه خدا نيگام نميكنه... هرچي صدا ميزنم... به در خونش ميكوبم... جوابمو نميده... حرفي نميزنه... برديم آبروي خدا رو :دي! پ.ن: احساس جالبيه كه حس كني خيلي دختر خوبي هستي اما با همه هم بد باشي:دي! ريفيق همه: مهسا باكتري:دي سلام و خوبين و اين مدل تعارف ها... احساس ميكنم حرف واسه گفتن ندارم...و اين از من بعيده! نميدونم چرا يه هو دلم خواست ديروز رو شرح بدم...دارم فكر ميكنم...به ديروز...يه روز عادي بود ديگه...يه چيزاييش يادم مياد...كجاشو بشرحم؟!... ساعت 11 بود و من...هنوز خواب! گوشيم زنگ زد...بدون اينكه ببينم كيه رد كردم! مسيج اومد ديگه مجبور شدم چشمامو باز كنم...! مامي: صبحونه رو بي خيال عزيزم وقت نهاره! من: يكم به سر و وضعم ميرسم...دور خودم ميچرخم همش...ميشينم پشت كامپيوتر... يه عالمه سي دي و كتاب ميريزم دور خودم و...يكم گوش ميدم...يكم مي نويسم... حوصله ام سر ميره تو دلم به آقاي اف بد و بيراه ميگم... من: جايزه ي چي؟!!! مامي: مگه نرفتي بگيري؟! من: جان؟؟؟!!!!؟؟؟ مامي: مگه بت نگفتم؟؟!! من: چي رو؟! مامي: 2 روز پيش خانم ب زنگ زده بود، گفت از اداره واسه مهسا جايزه اومده، گفتااااا ولي يادم نيس تو چي اول شدي! من: خسته نباشي! مامي: گفت شنبه صبح بياد ببره! من: امروز يكشنبه ست، فك نميكني يه خورده دير بم گفتي؟! مامي: آخه فك ميكردم بت گفتم! خب حالا يه روز يا خودت برو بگير يا بگو بابات بره بگيره! من...همون جوري رو اُپن اينور اونور سُر ميخورم پ.ن: نميدونم چرا ديگه مثل قبل نميتونم تو وبم راحت و از هر چي كه ميخوام بنويسم...همش سانسور...شايد خودمم رفته رفته از زندگي سانسور شم! پ.ن: وقتي يه چيزي رو دوست دارين، اما واستون تكراري ميشه، چيكار ميكنين كه اشتياقتون بهش دوباره از نو گل كنه؟! پ.ن: تو اوج گرماي تابستون، سرما خوردن جنايته، احساس ميكنم دارم مرتكب اين جنايت ميشم! پ.ن: خندم ميگيره وقتي به اين فكر ميكنم كه زندگي بعضي ها واقعا تو چه چيزاي مسخره اي خلاصه ميشه! پ.ن: شب ها و روزها...ميگذره و اون فقط به گذشتنشون فكر ميكنه...نه به چطور گذشتنشون...!!!...دلم آدامس ميخواد...! پ.ن: هميشه همين طوره! هميشه از چيزاي خيلي كوچيك و بي ربط و كلي مضحك، ناراحتي هاي بزرگ درست ميشه! هميشه هم خواسته يا ناخواسته باعث ناراحتي و دلخوري كسي ميشم كه برام ممكنه بيشتر از هر كسي ارزش داشته باشه! اما كه چي؟! نميدونم... واقعا نميدونم...! پ.ن: خيال نكن بي خيال تو و روزگارتم، به فكرتم، به يادتم، زنده به انتظارتم، اونجورا كه تو فكرمي فكر ميكنم كنارتم! هميشه كلي خوش باشيــــــــــــــــــــــــــــــــــن!!! چه بي معني...بي ربط...و هر چي كه معني اين 2تا رو بده!! همه چي اينجوري شده واسم... انگار همين ديروز بود كه نتم خراب شد و با همه باي كردم...حالا انگار امروز نتم خوب شده و بازم نصفه شبي هوس نوشتن كردم...اما از چي؟ سال تحصيلي يادتونه؟ پستهاي مربوط به مدرسه چي؟ همتون فك ميكردين من شادترين دخترك ديوونه ي دنيام، مگه نه؟ حق داشتين...گاهي خودمم باورم ميشد...اما همش واسه شاد شدن بود...اما هرچي كه بود الكي يا راستكي...دوسش داشتم...ميخنديدم...الكي خوش بودم...يعني حالا نيستم؟ نميدونم... مدرسه تموم شد...باورم نميشد خرداد رو پشت سر بزارم و زنده باشم...اما من زندم...و اين ايام امتحانات چه تلخ و سياه گذشت...نميخوام بش فك كنم... از همه چي ناراحتم...يه هو صداي آهنگ رو خفه ميكنم...وبلاگ ناناز رو كه باز بود و داشتم ميخوندم رو ميبندم...كيبورد رو ميارم جلو و شروع ميكنم... اما هيچي نيس...همش آدامس مي تركونم و به سي دي هايي كه جلومه زل ميزنم...به همه چي نيگا ميكنم اما نميبينم هيچي رو...ميشه هيچ چيز رو نديد فقط نگاه كرد... آبجيم كه عصر ناراحتم كرده بود...يه هو مياد بغلم ميكنه و ميبوستم ... منم... هيچي... به كارم ادامه ميدم... در حال حاضر حوصله ي خودمو هم ندارم چه برسه به...لعنت بر شيطون:دي گرممه اما لج كردم با خودم و جلوي كولر نميرم...تنهام و دلم گرفته اما لج كردم با خودم و نيم نگاهي به گوشيم نميندازم...شايدم ميترسم...از اينكه كسي به يادم نباشه...! بي حال...كسل...بي حوصله...و اين حرفام!! به كلمه ي انتخاب رشته حساسيت پيدا كردم ديگه...اينروزا همش به فيلم هايي كه روز آخر سر كلاس از بچه ها گرفته بودم نگاه ميكنم...و ميخندم...چقد جالبه كه از هيچ كدوم جز يه نفرشون (نسرين) خبر ندارم...ديشب...ساعت 1:30 اينا بود كامپيوتر رو خاموش كردم و تصميم گرفتم واسه اولين بار بخوابم...نيم ساعت گذشت...sms اومد...كسي نبود كه با جون و دل جواب بدم و بخوام باش گپ بزنم...زهرا بود، يكي از دوم هاي مدرسه مون كه خيلي از من خوشش ميومد و دوس داشت باهام دوست بشه! بعد از يك ماه بي خبري باهم حرف زديم و...خوابش اومد و خوابيد...3:30 اينا بود، اوج بي حوصلگي...تو تاريكي به زور هندزفري رو چپوندم تو گوشم و صداي آهنگ رو زياد كردم و رفتم تو رويا...4:30 اينا بود ديدم يكي داره روم پتو ميكشه...گفتم شايد يه فرشته ست...اما همونجوري كه چشام بسته بود خندم گرفت از خودم...گفتم مهسا، خر نشو...نه تو مال اين حرفايي نه خدا خودشو علاف يكي مثه تو ميكنه...چشامو باز كردمو مامي رو ديدم...گفت ميدونم بيداري نيازي به نقش بازي كردن نيس...و رفت! هوا كه روشن شد خوابيدم...! سر كلاس زبان انگار اصلا وجود ندارم...آقاي فيروزي (استاد) هم همش گير ميده به من...همش از من سوال ميكنه...و من...حتي اگه جواب رو بدونم...ميگم نميدونم...حتي يه بار ازم پرسيد كه فلان جا رو نوشتي؟ گفتم نه...نسرين گفت تو كه نوشتي چرا ميگي نه؟ گفتم نوشتم آقاي فيروزي...گفت پس حتما الان نوشتي...چيزي نگفتم...مثه هميشه مشغول خط خطي كردن صندليم شدم...همش ميخواسم سرمو گرم كنم تا صداي دو تا از دخترا رو كه اعصابم رو خورد ميكردن رو نشنوم...همكلاسي هاي جالبي نداريم...همشون يا دانشجوئن يا بالاي دانشجو...نميچسبه! من و نسرين كوچكترين عضو كلاسيم! من كه حالم به هم ميخوره...خيلي ميخوان مدرنيته باشن اما نميتونن...! كاش همونجوري باشن كه هستن...شايد اون موقع دوست داشتني تر به نظر بيان...! نميدونم... هر بار كه باشگاه ميرم پسرك كوچولوي همسايه رو ميبينم كه ازم ميخواد كمكش كنم تا بتونه بارفيكس بره...شايد به چشم اون من يه فرشته ام كه بش كمك ميكنم...اما من فقط يه دختركم...يه دخترك، كه خيلي چيزا ميخواد، اما نميتونه... كي ميگه خواستن، تونستنه؟... بي حوصله نوشت: دلم واسه مدرسه تنگ نشده اصلا...تابستونه و من دلم ديگه تابستون رو نميخواد...نميخوام به عقب برگردم و نميخوام به جلو برم...تواين لحظه هم نميخوام بمونم...من كلا نميدونم چي ميخوام...اما ميدونم كه به ناحق نميخوام... صميمي نوشت: بيرون از نت، دوستاي زيادي دارم. شايد بشه گفت خيلي زياد...اما فقط يكي دو نفر صميمي! شايد من واسه خيلي ازاونا يه دوست صميمي باشم اما اونا واسه من نه، نيستن...اما تو نت...همه دوستام صميمي و واسم عزيزن! خيلي عزيز! نميدونم چرا؟ شايد خنده دار باشه، شايدم مسخره...اما بهترين دوستا تو نت پيدا ميشه... كه بدون هيچ توقعي بدون هيچ خواسته اي بدون هيچ چشم داشتي حالتو ميپرسه و هميشه هم به يادته!! شايدم اينطور نيس، و شايد فقط من اينطور فك ميكنم...نميدونم... الكي نوشت: چقد دلم گرفته راستي...! از چي نميدونم! شايد از خودم، شايد از آدما، شايد از زندگي...كه يه لحظه هم رو هدف من نگذشت...! هدف؟ كدوم هدف؟ خندم ميگيره از خودم... چرت نوشت: من چقد به آينده اميدوارم راستي!! شايدم خوشبين...يا شايدم خوش باور، يا خوش خيال...يا هرچي كه معني اينا رو بده...اما من يه آدمم و يه دخترك كه گير كرده تو حصاري كه دور خودش درست كرده...از بزرگ تر شدن ميترسه...از رسيدن ميترسه...! واقعيت نوشت: من هيچيم نيس! مطمئنم و حاضرم حتي قسم بخورم كه هركدومتون كه بياين وبم و اين پستم رو بخونين فك ميكنين اتفاق خاصي افتاده كه ناراحتم كرده...يا چميدونم يه چيزي شده...اما نه...من هميشه همينطور بودم...فقط قبلا دوست داشتم شاد بنويسم...حالا ديگه هر چي دوست داشته باشم مينويسم... دلتنگ نوشت: دلم واسه همتون تنگ شده بود...بي معرفتي در كار نيس...به ياد همتون بودم و دلم ميخواس زودتر برگردم پيشتون...باور نمي كنين؟ از بغل دستيتون بپرسين كه خيلي دروغ گوئه:دي اما من جدا دلم تنگ شده بود...نه واسه وبلاگم، نه واسه اد ليستم، نه واسه چت و اينا...فقط واسه شما...كه دوستام هستين! همينجوري نوشت: چشمامو ميبندم و ميرم از اينجا...تو روياهام...دور ميشم از اينجا...ميرم...ميرم...ميرم...نميرسم...نميرسم اما... مصمم نوشت: آقاي من به آقاي خودم نگاهي ميكنه و ميگه خودت باش...آقاي خودم از اينكه خودش نيس خسته ست...آقاي من به آقاي خودم نگاهي ميكنه و پوزخندي ميزنه و صداي آهنگ رو زياد ميكنه و به سقف خيره ميشه...من خستم...دماغ سوخته ي دپرس غمگينم...تصميمم رو گرفتم...! خيلي دوستتون دارم...! :دي




![]()
(با يه حالت خاص و با خنده!) چون كلي خوشم اومده بود خودمم يه جلدشو خريدم بهههد الان آجي داره ميخوندش و تازه تو وبش هم به ملت توصيه كرده كه خيلي خوبه حتما بخوننش! كلي واسم خنده دار اومد!!
هي...:دي![]()
![]()

![]()
![]()
)
من: من خودم واس ايشون كنسرت ميذارم باو...
و يه سري مسائل:دي كه بابايي كلي تو كف فرزندان دلبندش موند!!:دي![]()

![]()
)
(آجي ناناز چيه نيگا نيگا ميكني...نترس سوغاتيتو آوردم!!هر چي كه خواسه بودي عجيجم، آدرس بده بفرستم:دي)
) حالا از اونجايي كه اين آقاي عمو يك عدد دخترك كوچك اما كلي تپل مپل داشت همين كه سوار شديم من از سمت راست و آجي از سمت چپ به لپ هاي دخترك حمله ور شديم و دخترك هم تو رودربايسي جيغ و داد نكرد فقط در تلاش و تكاپو بود كه هي دست ما رو پس بزنه:دي مام ديديم اوضاع داره بي ريخت ميشه بيخي شديم!! (اما هر فرصتي كه پيش ميومد بازم ...اهم...آخه كلي حال ميداد!!:دي) عموئه هم سيستم بسته بود رو ماشين خانومشم از خودش باحالتر! از اينجا تا اونجا مرديم از خنده! هي اونا ميگفتن هي ما غش ميكرديم! حالا ماشين اينام كلا رنگ و مدل و ايناش كپي ماشين ماست! بعد از اونجايي كه كلي با بابايي ما صميمي و ايناس اين عمو، هر كدوم كه جلوي اون يكي بود بدبخت ميشد! چون اوني كه پشت سرش بود هر خلافي دلش ميخواس ميكرد جريمه ش رو ماشين جلويي ميخورد:دی (پس فاميل كي به درد آدم ميخوره؟ همين جاها ديه:دي) اين دخترك گير داده بود كه ماماني بزن آهنگ 99 بخونه!! اينقد ميگفت اينو...هربارم كه ميزدن ميگفت نه اين نيس!! كلي كنجكاو شده بودم ببينم اين آهنگه چيه!!آخر سر كه پيداش كرد ديدم يارو ميگه: دلمو شكوندي برو حالشو ببر... نميدونم، من تو عشق و عاشقي كم نميارم!! حالا من تو دلم: بچه اين اراجيف چيه تو گوش ميدي برو مشخاتو بنويس بينم....و يه سري مسائل
رفتم بيرون از ماشين يه چي بردارم يه هو يكي گفت: ســــــــــلام مهسا چطططططوري؟؟ برگشتم نيگا نيگا كردم ديدم باباي علوس!!آخي ... اصن بش نميومد...چخخخدم خوشتيپ بود!!! جدي اصن بش نميومد عروسي دخملش باشه!
خلاصه رفتم تو و كلي باز حال كرديم و اينا!!!![]()
يك عدد هاله صدايمان زد كه : مهسا... مهسا بيا اينجا ديگه! منم رفتم ! اونجام كلي دوس و رفيق بود نيشد ديه برگشت:دي كلي با بروبچ قر داديم يه حسي بم ميگفت يكي داره صدام ميزنه! خواسم برم يكي دستمو گرفت و: كجا مهسا بمون!! برگشتم ديدم علوس! آخي...چخد ناناس و اينا بود!
يكمي هم با ايشون رقصيدن كرديم و بهدم آجي اومد و با ايشونم بعله! كلا قسمت نشد ما از اون وسط جيم بزنيم! كه خيلي هم مايل به اين كار نبوديم! بسي خوش بوديم آن وسط ها براي خودمان!! كلي حال ميداد تيكه هايي كه از آن طرف و اين طرف گفته ميشد و اينها!! كلا ديگر! :دي
نكته ي جالبي رو هم لازم ميدونم كه بگم...اين آجي ما شارژر گوشيش رو يادش رفته بود بياره!گوشيش همون روز اول خاموش شد! هه... اولش خواهش كرد كه چند دقيقه اي از گوشيم استفاده كنه... منم دل رحم...گفتم باشه! يه چند باري به همين منوال گذشت! بعدش ديه خواهش نميكرد...فقط خبر ميداد كه مهسا گوشيتو برداشتم
...بعدش ديگه خبر هم نميداد...يه هو ميديدم گوشيمو برداشته...هه!! منم كه مهلبون...هيشي نيگفتم! يه لبخند مليهي ميزدم و زير لب يه چيزايي ميگفتم و محل وقوع جرم رو ترك ميكردم:دي ![]()

(دوساعت واسش توضيح ميدم كه هنرستانم يه جور مدرسه ست از همونايي كه رفته بوديم واسه بازديد و اينا...بعدِ كلي سخن...ميگم: )هنرستان يعني اين!
اينقد غصم شد...آخه اين عروسي دو تن از شخصيت هاي محبوب من و خطر بود! خيلي ناراحن شدم!! خطرم ناراحن شد گمون كنم! 






حالم ديگه از قالبم به هم ميخورد...دپ ميشدم اصلا وقتي ميومدم تو وبم! فهلا اينو گذاشتم! خدا رو چه ديدي شايد عنوان و ايناي وبمو هم عوض كردم:دي يه كلي تغيير دلم ميخواد آخه!!!
![]()

)
![]()
HAPPY END![]()

![]()


![]()
احساس كردم يه چيزي دور گردنم اذيتم ميكنه...سيم...رفتم تو فكر...لابد يكي ميخواسته تو خواب خفم كنه... خندم گرفت از خودم...هي كشيدم كشيدم كشيدم آخر ديدم سيم هندزفريه!با يه قيافه ي درهم و كسل رفتم از اتاق بيرون...من: مامان صبحونه چي بخورم؟ 
![]()
تصميم ميگيرم يه خورده حال كنم كه...برق ميره...ضد حال ميخورم شديد...ميام يه خورده sms بازي ميكنم ...باتري گوشيم خاليه و برقم كه رفته ني تونم بذارم شارژ!...اعصابم خورد ميشه باز! ...تو دلم: اَه امروز حوصله ي هيچي رو ندارم...!
ميرم ميشينم رو اُپن!... مامي: مهسا حالا جايزش چي بود؟!!![]()

و به اين فك ميكنم كه امروز حوصله ي هيچي رو ندارم! ميام ميبينم خطر sms داده كه امروز مياي كلاس؟! جواب ميدم و ميگم آره، شارژ ندارم اگه جواب ندادم فحش نده خواهشاً! بازم پيامك (!) ميده كه زود بيا بريم كتابخونه، يكم بگرديم حوصله ام سر رفته! زنگ ميزنم بش،ميگم كي بيام؟! ميگه همين الان، ده ديقه ديگه فلان جام، توام زود بيايا!! ميگم باشه! يادم مياد نهار نخوردم، ساعت 6ئه و تازه گشنم ميشه، يكم غذا ميخورم و آماده ميشم و ميرم! تو راه مثه هميشه به خودم قول ميدم كه وقتي باهميم اينقد نخندم:دي! به هم كه ميرسيم يه چيزايي كه در اين مكان نميگنجد ميگيم و باز شروع ميكنيم به خنديدن! واقعا چرا وقتي با هميم اينقد ميخنديم؟ يعني تا اين حد بهمون خوش ميگذره؟!...جالبه واسم...! دريغ از يك لحظه سكوت...از بس حرف داريم واسه گفتن و خنديدن...! من: حوصله ندارم از خيابون رد شم تو برو بگير بيا! خطر به طرز كلي بدي مخالفت ميكند...خطر: زود باش بابا تاكسيه جوگير شده الان ميزنه بهم! من: ملت رو پرادو زير ميكنه تو رو تاكسي! كارامون رو كه كرديم ...(حالا اينكه با چه جكيتي كارامون به انجام رسيد بماند :دي) داشتيم برميگشتيم، جلوي پارك يه پسره برگشت به دوسش گفت: چي ميشد يكي از اينا دوست من بود؟! من و خطرم...اومديم اينورتر و ميگيم: آي گفتــــــي...!
خندم گرفته بود از خودمون! نزديك كه شديم از گرما داشتم تلف ميشدم به خطر ميگم برو 2تا آبميوه اي چيزي بگير خيلي گرمه! در كمال پررويي از من پول ميگيره و ميره ميخره!!! حالا اينكه باز با چه بدبختي خورديم اينم بماند...مال خطر كه همش موند تو معدش...(آب رو نتونست هضم كنه...از شدت فشار خنده!!
) چقد ميخنديم واقعا وقتي با هميم! خيلي خوش ميگذره...ديروز مخصوصاً...يه لحظه هم ساكت نميشيم...همه چيمون جكه...! ميريم سر كلاس و...كلي سر به سر آقاي اف ميزاريم...و خوش ميگذره كلا! كلاس تموم ميشه و خطر به كمك من ميتونه از دست منشي فرار كنه!!!
ميايم بيرون خطر داداششو ميبينه كه منتظرشه! من: هه هه! ميام اينورتر بابامو ميبينم كه منتظرمه! خطر: هه هه! مثه 2تا بچه ي معصوم و مظلوم سوار ميشيم و ميريم!
تو ماشين هي با بابام شوخي ميكنيم ميخنديم هي ميگه انتخاب رشته ات چي شد هي اعصابم خورد ميشه! بعدم ميگه كليد داري؟ هيشكي خونه نيستا! من: آره، فعلا خداحافظ! در رو باز ميكنم ميام خونه...همه جا تاريكه! الانه كه ارواح بريزن رو سرم...خندم ميگيره باز از خودم...چراغارو روشن ميكنم و...يه راست ميرم پشت كامپيوتر و يه راست ميام نت
...بعدم همه تشريفاشون رو ميارن و...تا آخر شب با آجي خوشيم و سر به سر هم ميزاريم همش و...تا صبح باز بيداري...و يه روز ديگه...كه من بايد شروعش كنم... ![]()


![]()





